محمد عبد الله عنان ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

30

تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي )

مقتدر آشكار مىشود . از آن زمان كه به فرماندهى سپاه موحدين برگزيده شد و فتوحات مغرب به دست او انجام پذيرفت در كسوت رياست و امارت خودنمايى مىكرد مورخان در باب القاب او كه از عزم پادشاهى او حكايت دارد ، اختلاف كرده‌اند . تاريخ او را با لقب « امير المسلمين و ناصر الدين » مىشناسد ولى از چه زمان و به چه علت ، درست روشن نيست . در اينجا دو روايت است . يكى به‌طور خلاصه آنكه : چون فتوحات يوسف بن تاشفين افزون شد و كشورش بسط يافت ، هنوز او را « امير » مىخواندند و مشايخ لمتونه و اعيان دولت او گرد آمدند و گفتندش كه تو خليفهء خداوند بر روى زمين او هستى شايسته است لقبى مناسب با مقام خويش انتخاب كنى . آنگاه پيشنهاد كردند كه او را « امير المؤمنين » بخوانند . يوسف ابا كرد و عذر آورد كه اين لقب ويژهء خلفاى بنى عباس است كه سلالهء پيامبرند و صاحبان حرمين مكه و مدينه و حال آنكه او در مغرب ، يكى از كارگزاران ايشان و از داعيان دولت ايشان است . عاقبت پذيرفت كه او را « امير المسلمين » و « ناصر الدين » خطاب كنند . اين واقعه در سال 466 ه بود . از آن پس به نام او خطبه خواندند و در مغرب و اندلس « امير المسلمين » و « ناصر الدين » خطابش كردند و نامه‌اى به همهء نواحى فرستاد به اين مضمون : « اما بعد ستايش خداوند را و درود بر محمد كه مبعوث شد تا راه ما به فروغ قرآن روشن سازد ، در نيمه ماه محرم سال 466 از آستان خود در مراكش براى شما مىنويسيم كه چون خداوند بر ما منت نهاد و آن فتوحات بزرگ نصيب ما شد و نعمتهاى پنهان و آشكار خود بر ما ارزانى داشت و ما را به شريعت پيامبرمان محمد مصطفى صلى اللّه عليه افضل السلام و اتم التسليم راهبرى نمود ، چنان ديديم كه خود را به نامى مخصوص كنيم تا از ديگر امراى قبايل باز شناخته شويم . اين نام « امير المسلمين » و « ناصر الدين » است . از اين پس هركس ايراد خطبه مىكند از ما به اين دو عنوان ياد كند . ان شاء اللّه تعالى و اللّه ولى العدل . بمنه و كرمه و السلام » « 1 » .

--> ( 1 ) . اين روايت صاحب الحلل الموشيه است ؛ ص 16 و 17 . ابن عذارى نيز در همان اوراق مخطوط ياد شده ( ص ، 6 ) چنين مىگويد . در بعضى از روايات متأخر آمده است يوسف بن تاشفين امير المؤمنين خوانده مىشد و با همين نام در خطبهء از او ياد مىكردند . ( المونس فى اخبار افريقيه و تونس ) از ابن دينار ، ص 99 كه هرچند روايت ضعيفى است از آن ياد كرديم .